رباعی – شش : من کیستمی؟

خرداد ۱۲م, ۱۳۸۹

ای کاش بدانمی که من کیستمی

آواره در این جهان پی چیستمی

گر مقبلم، آسوده و خوش زیستمی

ورنه به هزار دیده بگریستمی

شیخ الرییس ابوعلی سینا

رباعی – پنج : تنهایی

خرداد ۷م, ۱۳۸۹

هر گوشه که می نشست تنهایی بود

بغضی که نمی شکست تنهایی بود

برخواست که هر چه داشت با خود ببرد

در گنجه فقط دو دست تنهایی بود

جلیل صفربیگی

هنر نامرئی شدن

فروردین ۴م, ۱۳۸۹

وقتی کسی با تمام کوچکی و حقارتش، پر بشه از حرف هایی برای نگفتن، آخر داستان به اینجا ختم می شه که وبلاگ متروکه اش رو بعد از دو ماه و اندی به روز می کنه تا صرفا بگه‌ ” دوستان، کماکان زنده ایم” شرمنده ی دوستانی که پیش دستی کردند و پی گیر حال من بودند. به هر حال وضعیت فعلی من همینه: هر روز نامرئی تر از دیروز.

سال نو رو به همتون تبریک می گم و بهترین ها را براتون می خوام.

پی نوشت: عنوان، ازشعار ورزش نین جتسو یا نینجا برداشته شده ولی پیشاپیش هرگونه ارتباط خودم رو با این ورزش تکذیب می کنم.

رباعی – چهار : محو

دی ۲۷م, ۱۳۸۸

مجنون که تمام محو لیلی نشود

شایسته ی انوار تجلی نشود

گفتی که به عشق، دل تسلی گردد

عشق آن باشد که دل تسلی نشود.

رضی الدین آرتیمانی

پی نوشت: موضوعیت دارد این رباعی، این روزها، با حال و احوال  دوستان نزدیکمان و این یعنی که محتاجیم به دعای شما.

غزل – یک: همه دلباخته بودیم

آبان ۱۵م, ۱۳۸۸

برای شب کذایی با سورنایی که تازه آنفولانزای خوکی اش خوب شده و امید که من را آلوده نکرده باشد و با محمدرضایی که برای بچه ی نداشته اش شعر می گوید و با مهدی طراوتی توانا که سه نفری با هم و با فاصله ی چهارصد کیلومتر، رو ی سلسله اعصابش پیاده روی کردیم.

مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

علامه طباطبایی

پی نوشت: اگر آنفولانزای خوکی گرفتیم و رفتیم از دست و فرصت دادخواهی از نوع قتل و کشتار دست نداد، شمایان، داد این حقیر بستانید از آن نامردمانی که ذکرشان در ابتدای کار رفت.

گویند شیخ چنین بگفت و از دست بشد.

رباعی – سه: من لولیکم

آبان ۶م, ۱۳۸۸

ای لطف تو دستگیر هر بی‌سر و پای

احسان تو پایمرد هر شاه و گدای

من لولیکم، گدای بی‌برگ و نوای

لولی گدای را عطایی فرمای

فخرالدین عراقی


پی نوشت: این واژه ی “لولیک” واژه ی شایسته ای برای ‌”ننه من غریبم” بازی ماست (:

رباعی – دو: نردیست جهان

آبان ۵م, ۱۳۸۸

نردیست جهان که بردنش باختن است

نرادی آن به نقش کم ساختن است

دنیا به مثل چو کعبتین نرد است

برداشتنش برای انداختن است

ابوسعید ابوالخیر

رباعی – یک: من مات من العشق

مهر ۲۸م, ۱۳۸۸

دو تا رباعی شیرین از شیخ بهایی پیدا کردم. خوندش خالی از لطف نیست.

عشق تو مرا الست ومنکم ببعید

هجر تو مرا عند عذابی لشدید

بر گرد لبت نوشته یحیی و یمیت

من مات من العشق فقط مات شهید

*****

آن دم که شود اذا السماء فطرت

وانگه که شود اذا النجوم کدرت

من چنگ زنم دامنت اندر سئلت

گویم صنما بای ذنب قتلت

پی نوشت: اولی رو محمدرضا فرستاد و دومی رو هم اینجا پیدا کردم

کلمه بازی

شهریور ۱۰م, ۱۳۸۸

من باب متروکه نشدن وبلاگ، چون به یک بازی جدید از طرف دوشیزه شین دعوت شدم، به این دعوت لبیک گفته  و از اون جا که زیاد مصرف آی.کیو. نداره – والا، یعنی چی بازی وبلاگی دو روز مغز آدم رو مشغول کنه -  منم توش شرکت می کنم. باید جلوی کلمه های این پایین هر چی جلو ذهنت می رسه بنویسی:

دریا: هفت سال پیش آخرین ملاقات رو داشتیم.

قهوه: تخصص مامان، شب امتحان، کودکی و جوانی در سه راه ارامنه، خونه ی ماری خانوم و ادموند و رایموند که حالا همشون امریکا هستن.

غرور: شک دارم غرور مطلق پدیده ی درستی باشه، ولی به غرور نسبی و صرفا ایجابی اعتقاد دارم (:

مدرسه: از وقتی که اومدم بیرون، فراموش کردم همچین جایی هم وجود داشته.

دفتر مدیر: سلام حاج آقا.

قرمه سبزی: لیمو امانی، ای جاااااااان.

ریاضی: من دانشجوی انصرافی ریاضی کاربردی ام.

آهنگ: نقش کلیدی موسیقی تو زندگی من.

ماه رمضون: قدیما، بیشتر پاییز.

استخر: استرخ (:

آب گوشت: آبلا* خدابیامرز.

روزنامه: اتفاقی در نوجوانی.

کودکی: صدای شهرام ناظری.

————————–

آبلا: پدر بزرگم رو با این اسم صدا می کردیم.

پی نوشت: دوستان همگی دعوتید به کلمه بازی، کلن یه ربع، بیست ذقیقه بیشتر وقت نمی گیره.

حضرت استاد

تیر ۷م, ۱۳۸۸

می خواین یه کم گریه کنین بد نیست این نوشته رو بخونید.


Theme Customization by Fitr Theme Options