شکوه

به شکوه گفتم برم ز دل / یاد روی تو آرزوی تو.

به خنده گفتا نرنجم از / خلق و خوی تو یاد روی تو.

ولی ز من دل چو برکنی / حدیث خود بر که افکنی.

هر کجا روی وصله منی / ساغر وفا از چه بشکنی؟

گذشتم از او به خیره سری / گرفته ره مه دگری.

کنون چه کنم با خطای دلم / گرم برود آشنای دلم.

به جز ره او نه راه دگر/ دگر نکنم خطای دگر.

 

بر اساس ترانه‌ای از نادر گلچین.

آهنگ رو با صدای محسن نامجو و پیانو شیدا بهرامیان به صورت ضبط استودیویی از این‌جا (+) یا این‌جا(+) بشنوید.

ویدیوی اجرای زنده رو هم می‌تونید با کیفیت کم، کیفیت معمولی و همین طور کفیت کمی بهتر ببنید.

رباعی – نه: آزرده تر

آزرده ترم، گر چه کم آزار ترم
بی یار ترم، گر چه وفادار ترم
با هر که وفا و صبر من کردم بیش
سبحان الله به چشم او خوارترم
ابوسعید ابوالخیر

رباعی – هشت: بی ‌ایمانی

راهد، به تو تقوا و ریا ارزانی

من دانم و بی دینی و بی ایمانی

تو باش چنین و طعنه می زن بر من

من کافر و من یهود و من نصرانی

شیخ بهایی

رباعی – هفت : آن عمر

ما جامه نمازی به سر خُم کردیم

از خاک خرابات تیمُم کردیم

شاید که دراین میکده ها دریابیم

آن عمر که در مدرسه ها گم کردیم

محمد غزالی

هنر نامرئی شدن

وقتی کسی با تمام کوچکی و حقارتش، پر بشه از حرف هایی برای نگفتن، آخر داستان به اینجا ختم می شه که وبلاگ متروکه اش رو بعد از دو ماه و اندی به روز می کنه تا صرفا بگه‌ ” دوستان، کماکان زنده ایم” شرمنده ی دوستانی که پیش دستی کردند و پی گیر حال من بودند. به هر حال وضعیت فعلی من همینه: هر روز نامرئی تر از دیروز.

سال نو رو به همتون تبریک می گم و بهترین ها را براتون می خوام.

پی نوشت: عنوان، ازشعار ورزش نین جتسو یا نینجا برداشته شده ولی پیشاپیش هرگونه ارتباط خودم رو با این ورزش تکذیب می کنم.

رباعی – چهار : محو

مجنون که تمام محو لیلی نشود

شایسته ی انوار تجلی نشود

گفتی که به عشق، دل تسلی گردد

عشق آن باشد که دل تسلی نشود.

رضی الدین آرتیمانی

پی نوشت: موضوعیت دارد این رباعی، این روزها، با حال و احوال  دوستان نزدیکمان و این یعنی که محتاجیم به دعای شما.

غزل – یک: همه دلباخته بودیم

برای شب کذایی با سورنایی که تازه آنفولانزای خوکی اش خوب شده و امید که من را آلوده نکرده باشد و با محمدرضایی که برای بچه ی نداشته اش شعر می گوید و با مهدی طراوتی توانا که سه نفری با هم و با فاصله ی چهارصد کیلومتر، رو ی سلسله اعصابش پیاده روی کردیم.

مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

علامه طباطبایی

پی نوشت: اگر آنفولانزای خوکی گرفتیم و رفتیم از دست و فرصت دادخواهی از نوع قتل و کشتار دست نداد، شمایان، داد این حقیر بستانید از آن نامردمانی که ذکرشان در ابتدای کار رفت.

گویند شیخ چنین بگفت و از دست بشد.

رباعی – سه: من لولیکم

ای لطف تو دستگیر هر بی‌سر و پای

احسان تو پایمرد هر شاه و گدای

من لولیکم، گدای بی‌برگ و نوای

لولی گدای را عطایی فرمای

فخرالدین عراقی


پی نوشت: این واژه ی “لولیک” واژه ی شایسته ای برای ‌”ننه من غریبم” بازی ماست (: