رباعی – نه: آزرده تر

شهریور ۲۵م, ۱۳۹۰

آزرده ترم، گر چه کم آزار ترم
بی یار ترم، گر چه وفادار ترم
با هر که وفا و صبر من کردم بیش
سبحان الله به چشم او خوارترم
ابوسعید ابوالخیر

رباعی – هشت: بی ‌ایمانی

بهمن ۳۰م, ۱۳۸۹

راهد، به تو تقوا و ریا ارزانی

من دانم و بی دینی و بی ایمانی

تو باش چنین و طعنه می زن بر من

من کافر و من یهود و من نصرانی

شیخ بهایی

رباعی – هفت : آن عمر

مهر ۳م, ۱۳۸۹

ما جامه نمازی به سر خُم کردیم

از خاک خرابات تیمُم کردیم

شاید که دراین میکده ها دریابیم

آن عمر که در مدرسه ها گم کردیم

محمد غزالی

رباعی – شش : من کیستمی؟

خرداد ۱۲م, ۱۳۸۹

ای کاش بدانمی که من کیستمی

آواره در این جهان پی چیستمی

گر مقبلم، آسوده و خوش زیستمی

ورنه به هزار دیده بگریستمی

شیخ الرییس ابوعلی سینا

رباعی – پنج : تنهایی

خرداد ۷م, ۱۳۸۹

هر گوشه که می نشست تنهایی بود

بغضی که نمی شکست تنهایی بود

برخواست که هر چه داشت با خود ببرد

در گنجه فقط دو دست تنهایی بود

جلیل صفربیگی

هنر نامرئی شدن

فروردین ۴م, ۱۳۸۹

وقتی کسی با تمام کوچکی و حقارتش، پر بشه از حرف هایی برای نگفتن، آخر داستان به اینجا ختم می شه که وبلاگ متروکه اش رو بعد از دو ماه و اندی به روز می کنه تا صرفا بگه‌ ” دوستان، کماکان زنده ایم” شرمنده ی دوستانی که پیش دستی کردند و پی گیر حال من بودند. به هر حال وضعیت فعلی من همینه: هر روز نامرئی تر از دیروز.

سال نو رو به همتون تبریک می گم و بهترین ها را براتون می خوام.

پی نوشت: عنوان، ازشعار ورزش نین جتسو یا نینجا برداشته شده ولی پیشاپیش هرگونه ارتباط خودم رو با این ورزش تکذیب می کنم.

رباعی – چهار : محو

دی ۲۷م, ۱۳۸۸

مجنون که تمام محو لیلی نشود

شایسته ی انوار تجلی نشود

گفتی که به عشق، دل تسلی گردد

عشق آن باشد که دل تسلی نشود.

رضی الدین آرتیمانی

پی نوشت: موضوعیت دارد این رباعی، این روزها، با حال و احوال  دوستان نزدیکمان و این یعنی که محتاجیم به دعای شما.

غزل – یک: همه دلباخته بودیم

آبان ۱۵م, ۱۳۸۸

برای شب کذایی با سورنایی که تازه آنفولانزای خوکی اش خوب شده و امید که من را آلوده نکرده باشد و با محمدرضایی که برای بچه ی نداشته اش شعر می گوید و با مهدی طراوتی توانا که سه نفری با هم و با فاصله ی چهارصد کیلومتر، رو ی سلسله اعصابش پیاده روی کردیم.

مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

علامه طباطبایی

پی نوشت: اگر آنفولانزای خوکی گرفتیم و رفتیم از دست و فرصت دادخواهی از نوع قتل و کشتار دست نداد، شمایان، داد این حقیر بستانید از آن نامردمانی که ذکرشان در ابتدای کار رفت.

گویند شیخ چنین بگفت و از دست بشد.

رباعی – سه: من لولیکم

آبان ۶م, ۱۳۸۸

ای لطف تو دستگیر هر بی‌سر و پای

احسان تو پایمرد هر شاه و گدای

من لولیکم، گدای بی‌برگ و نوای

لولی گدای را عطایی فرمای

فخرالدین عراقی


پی نوشت: این واژه ی “لولیک” واژه ی شایسته ای برای ‌”ننه من غریبم” بازی ماست (:

رباعی – دو: نردیست جهان

آبان ۵م, ۱۳۸۸

نردیست جهان که بردنش باختن است

نرادی آن به نقش کم ساختن است

دنیا به مثل چو کعبتین نرد است

برداشتنش برای انداختن است

ابوسعید ابوالخیر


Theme Customization by Fitr Theme Options