Archive for the ‘خاطره انگیز’ Category

غزل – یک: همه دلباخته بودیم

جمعه, آبان ۱۵م, ۱۳۸۸

برای شب کذایی با سورنایی که تازه آنفولانزای خوکی اش خوب شده و امید که من را آلوده نکرده باشد و با محمدرضایی که برای بچه ی نداشته اش شعر می گوید و با مهدی طراوتی توانا که سه نفری با هم و با فاصله ی چهارصد کیلومتر، رو ی سلسله اعصابش پیاده روی کردیم.

مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

علامه طباطبایی

پی نوشت: اگر آنفولانزای خوکی گرفتیم و رفتیم از دست و فرصت دادخواهی از نوع قتل و کشتار دست نداد، شمایان، داد این حقیر بستانید از آن نامردمانی که ذکرشان در ابتدای کار رفت.

گویند شیخ چنین بگفت و از دست بشد.

غیبت عشقه که…..

چهارشنبه, فروردین ۲۶م, ۱۳۸۸

می فرمایند که: غیبته عشقه که ما رو می کشه / سیل بی رحم بهارو می کشه

خیلی قشنگ گفته شهیار قنبری ولی ایرادش اینه که راه حل نداده، فقط گفته خوب. البته دوستانی داریم که می فرمایند بیا بریم عاشق شیم و بعد همون دوستان می فرمایند که “نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد” هنوز هم نمی دونم چرا دیگر دوستان جرات ندارند به دوست گرامی بفرمایند خفه شو، البته که من جراتش رو دارم: دوست عزیز و قدیمی همین یه تیکه رو عجالتا خفه شو تا ببینیم چی می شه. همینه دیگه تا قرار باشه زر بزنیم از توالتِ خونه شروع می کنیم تا فتح هفت دریا می ریم جلو. اما وای به روزی که بخوایم وارد فاز عملیاتی بشیم (قبل از همه اشاره به خودم دارم). آره داشتم می گفتم، الان یه چند وقتیه که کاملا غیبت عشق که نه غیبت کلیه ی احساسات در من مشهوده. منتظرم یکی بگه بهم  پخ کنه، منم پاچه اش رو همجین سفت بگیرم، ولشم نکنم. برای اینکه به کسی فحش ندم، طبق یک قرارداد نا نوشته با خودم، پای هیچ پست و Status ناخوشایندی، کامنت نمی ذارم. نمی دونم این بی احساس شدن/بودن واقعا طبیعیه؟ خوبه؟ بده؟ لازمه؟ باید درست بشه یا نه؟ نمی دونم.

یه چیز جالب اون موقع که اینجوریا نبودم بیش تر هارد راک و نو متال گوش می کردم ولی الان نه! کارای لطیف تر گوش می کنم. نامجو -که البته فقط نسبت به کار های هارد راک لطیف تره وگرنه خشونت ذاتی و معنایی خودش رو داره- Dido , Sting گاهی گوگوش، گاهی سنتی و الی ماشاءالله. دیگه زیاد کشتی کج نمی بینم. هیجانی برای دنبال کردن اخبار و گندکاری های بقیه ندارم، اصلا یادم رفته خاتمی انصراف داد و …. اما آماده ی انفجارم. سه تا دعوای لفظی ظرف یک ماه به نظرم زیاده. چنان گندی هم می زنم به هیکل یارو که دیگه بدبخت هر وقت منو می بینه کلی خجالت می کشه. خود منم البته وقتی بر می گردم به حال طبیعی ناراحت می شم.آخریشم همین امروز بود.

دوستان بی تعارف یک راه حل عملی ارایه کنن، من استقبال می کنم.

****

دو تا پست قبل تر گفته بودم اسفند قشنگ، اسفندیه که توش برف بیاد. در مورد عید هم یه جورایی این جوری فکر می کنم. اما این بار ۲۵ فروردین حاجت روا شدیم و تهران برف اومد. خوبه همه ی آرزو های آدم فوقش با یه ماه تاخیر برآورده بشه :) یه دونه از عکسایی رو هم که از برف روی برگ های سبز درختان تهران گرفتم، می ذارم این جا براتون :)

تهران - برف بهاری 1378/1/25

تهران - برف بهاری ۱۳۷۸/۱/۲۵

پی نوشت۱: از صمیم قلب آرزو دارم این برف بلایی سرِ سردرختی کشاورزهای بیچاره نیاورده باشه و احیانا ظرف چند روز آینده هم نیاره.

پی نوشت۲: حال حوصله تیکه پرونی ندارم که البته ایراد از منه.نظرات سازنده بدین.

سلام گاو

شنبه, فروردین ۱م, ۱۳۸۸

حالا مثلا به مناسبت همین سال گاو، شعری از کتاب کبریت از دوست خوبم فردین نظری:

سلام گاو

سلام گاو

سلام سنگ

سلام دیوار

سلام تیر چراغ برق

شما چه قدر خوب هستید

و من چه قدر دلم می خواهد که شما خانواده ی من باشید

آن وقت حرام زاده بودن هم ننگ نیست

و نیازی نیست که یک عمر روی لبه ی تیغ آبرو داری راه برویم

@

من می گویم: عمر از سر ما هم می گذرد

مثل آب که از سر شهر / از سر ما / از سر ماه

ما هم تمام می شویم

مثل بستنی که تمام می شود / ممثل آه که تمام می شود

مثل ماه که تمام می شود

@

اما چرا با این عجله؟

چرا هی زور می زنیم و تاریخ را جلو می اندازیم؟

من قصد توهین ندارم اما:

سلام سنگ / سلام دیوار/ سلام تیغ چراغ برق

سلام گاو.

فردین نظری – کبریت

سالی سرشار از گاوی رو براتون ارزو می کنم، به شرطی که خودتون گاو نباشید (:

غرض ادامه ی عشق است اگر نه حاصل چیست / از این مکاتبه های بدون برنامه

دوشنبه, بهمن ۲۸م, ۱۳۸۷

پیش فرض برای آنان که نمی دانند:

یه شبکه ی اجتماعی در وب داریم به اسم فیس بوک یا به قول بعضی از دوستان فیض بوک. افرادی که آشنایی قبلی دارند همدیگه رو پیدا می کنند و با عضویت در شبکه های مختلف، بنا به علایق شخصی با دوستان تازه تری هم آشنا می شن. سایت کلوب تقریبا ورژن ایرانی این سایته.

خوب یکی از علایق من موسیقیه و من هم دیدم طرفدار های شهرام ناظری یه گروه توی فیس بوک راه انداختند، ما هم از خدا خواسته عضو این گروه شدیم. گروه ها و اشخاص عضو سایت هر کدوم برای خودشون یه دیوار دارند و هرکس دوست داشته باشه می تونه بیاد و روی این دیوار ها مطلبی که دلش می خواد رو بنویسه. من روی دیوار شهرام ناظری یه مطلب خوندم که واقعا تکونم داد. یه دوستی به اسم Mehmet Uguz که اصالت ترک هم داره این پیام رو برای شهرام ناظری و دوستان ایرانی اون گذاشته بود و من هم یه پیام دیگه گذاشتم که می تونید اینجا ببینیدش:

من چند ساله که دارم به بعضی از دوستان همین رو می گم که مشخصه ی اقوام فقط و فقط و فقط فرهنگ اونهاست وگرنه همه ی ما تا دلت بخواد نا خالصی داریم. حالا تو هی جیغ بزن که آی من آریاییم آی من پرشینم ای داد من ترکم….

مهمت عزیز آدم هایی مثل تو باید هر چند وقت یک بار بیان و به ما تذکر بدن که همه ی ما انسانیم. از یادآوری زیبایی که داشتی ممنونم :)

داستان یقلبی و یک کلاه آبی به نام کمبریج

شنبه, دی ۷م, ۱۳۸۷

من خیلی وقت ها پیش می یاد که کرم یه چیزی می شم و تا ته و توش رو درنیارم، ولش نمی کنم.  تمام اتفاقات نا خوشایند هم دقیقا از همین جا شروع می شه. مادرم می گه از بچگی همین جور بودی. هر وقت هر چی می خواستی بهت نمی دادیم دنیا رو سر ما خراب می کردی. یادم یه یقلبی داشتیم که توی شرایط فورس ماژور توش نیمرو درست می کردن، اندازه ی ظرف جوری بود که فقط می شد توش یه تخم مرغ زد. بعدش هم نیمرو  داخل همون یقلبی صرف می شد و در انتها شست و شوی ظرف. صرف کار راه اندازی این ظرف، توی زمان جنگ بود که نگهداری می شد و گرنه باید می دادنش کاسه بشقابی ببرتش. من تمام اهل خونه رو دیوانه کردم تا این یقلبی رو صاحب بشم. بشقاب چینی و ملامین و استیل و سرامیک و  قابلمه و لگن و….. ول کرده بودم،  عدل چسبیده بودم به این یقلبی. خاطرم نیست چرا ولی یه حالتی اسرار آمیزی برام داشت. سابقه ی ذهنی نداشتم که بشه توی یه ظرف هم غذا رو پخت  و هم توی همون ظرف غذا رو خورد. قبل از آشنایی من با این ظرف، غذا داخل قابلمه آماده می شد و به واسطه ی دیس و به کمک کفگیر و قاشق، یا اگر خیلی خوش شانس بود، مستقیما از قابلمه به بشقاب انتقال پیدا می کرد. اما این یقلبی لامسب انگار مال آدم فضایی ها بود. توی همن ظرفی که می پختن، توی همون هم می خوردن. روز خوب یقلبی، روزی بود که توش املت درست می کردن وگرنه من اگر جای اون بدبخت بودم روزی n بار نیمرو بالا می آوردم. این ویژگی ها باعث شده بود من حاضر باشم، در نهایت  چلوکباب رو هم توی یقلبی فکستنی بخورم.

اما کلاه نمدی آبی رنگی که سرم رفت،  اسمش فدوراست. فدورای ۱۰ که توی پست قبلی خبر اومدنش را داده بودم بالاخره اومد. تو نگو یه یقلبی تازه داره از اون بالا می خوره تو ملاج مون. من این فدورای ۱۰ رو، روی  پلتفرم x64_86 سفارش دادم آوردن دم در خونه. ورود DVD  فدورا داخل DVD-ROM بدبخت این لپ تاپ دقیقا مصادف شد با در به دری من. بچرخ تا بچرخی. من عقل شیرین هم صاف اومدم پارتیشن فدورای ۹ رو فرمت کردم تا فدورای ۱۰ رو، روش نصب کنم. کمبریج رو که نصب کردم دیدم چنان خوشگل میاد بالا که ته دل آدمیزاد قیلی ویلی می ره.  خوشحال رفتم بیبنم چی به فدورا اضافه شده، چی ازش کم شده…….. ییهو سیستم کرش کرد. یه بار خاموش و روشن دوباره همین طور.  Ctrl+Aalt+Delete و Ctrl+Alt+BackSpace که افاقه نمی کرد این لپ تاپ بی زبون هم که دکمه ی Restart نداره. همش با پاور لپ تاپ کار کردم. بعذ از ۴ یا ۵ بار نصب کردن فدورا با Customize های مختلف و هنگ کردن های پشت سر هم کاشف به عمل اومد که Xorg به نسخه ی ۷.۴ ارتقا پیداکرده و نسخه ی نصفه نیمه ی درایور Ati  هم دیگه جواب نمی ده.

http://www.fedoraproject.ir……………d1db4

اوبونتوی ۸٫۱۰ هم این مشکل رو داشت.

من شصتاد روش مختلف رو امتحان کردم. فدورای ۹ رو نصب کردم upgrade کردم (توی اوبونتو جواب می ده) با درایور upgrade کردم، بدون درایور upgrade  کردم fglrx رو روی f9 نصب کردم با upgrade، روی f10. درایور باینری ati Catalyst روی f9 باز با upgrade………  حدودا ۱۵ بار با روش های مختلف با آزمون و خطا کار رو انجام دادم و بی تتیجه. ati هم که قربانش، فقط باگ:

https://admin.fedoraproject.org/pkgdb/packages/bugs/xorg-x11-drv-ati

تا در نهایت فدرا رو با همون درایور عمومی راه انداختم.جه جوری؟ با اضافه کردن ترکیب  nomodeset توی فایل منوی  grub . با استفاده از این لینک:

http://fedoraforum.org/forum/showthread.php?t=205240

چند بار این وسط اوبونتو و پارسیکس و BSD نصب کردم بماند. الان رو سیستم ۶ تا سیستم عامل دارم .مخلض کلام که واسه یه کلمه ۳ هفته  دور خودم گشتم. اما این فدورای لاکردارم انگار کار همون آدم فضایی هاست. یه تکنولوژی yum presto بسته تا تمام لینوکس ها رو بذاری کنار و تا آخر مریدش یشی. این پست عریض و طویل رو هم الان با قلبی آسوده از فدورای ۱۰ دارم پست می کنم :) .

پی نوشت: فدورا یعنی کلاه نمدی مردانه.


Theme Customization by Fitr Theme Options