Archive for the ‘روزمرگی’ Category

هنر نامرئی شدن

چهارشنبه, فروردین ۴م, ۱۳۸۹

وقتی کسی با تمام کوچکی و حقارتش، پر بشه از حرف هایی برای نگفتن، آخر داستان به اینجا ختم می شه که وبلاگ متروکه اش رو بعد از دو ماه و اندی به روز می کنه تا صرفا بگه‌ ” دوستان، کماکان زنده ایم” شرمنده ی دوستانی که پیش دستی کردند و پی گیر حال من بودند. به هر حال وضعیت فعلی من همینه: هر روز نامرئی تر از دیروز.

سال نو رو به همتون تبریک می گم و بهترین ها را براتون می خوام.

پی نوشت: عنوان، ازشعار ورزش نین جتسو یا نینجا برداشته شده ولی پیشاپیش هرگونه ارتباط خودم رو با این ورزش تکذیب می کنم.

غزل – یک: همه دلباخته بودیم

جمعه, آبان ۱۵م, ۱۳۸۸

برای شب کذایی با سورنایی که تازه آنفولانزای خوکی اش خوب شده و امید که من را آلوده نکرده باشد و با محمدرضایی که برای بچه ی نداشته اش شعر می گوید و با مهدی طراوتی توانا که سه نفری با هم و با فاصله ی چهارصد کیلومتر، رو ی سلسله اعصابش پیاده روی کردیم.

مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

علامه طباطبایی

پی نوشت: اگر آنفولانزای خوکی گرفتیم و رفتیم از دست و فرصت دادخواهی از نوع قتل و کشتار دست نداد، شمایان، داد این حقیر بستانید از آن نامردمانی که ذکرشان در ابتدای کار رفت.

گویند شیخ چنین بگفت و از دست بشد.

سطر نوشت ها – صفر

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸

سطر نوشت ها، روز نوشت های منقطع یک آدم تنبل هستند، که بعد از روزها و هفته ها و شاید ماه ها می آیند تا خودشان را یک جایی، بک جوری ثبت کنند. حس و حال زیاده گویی نیست و استطاعت نوشتاری من هم کم. بیش تر از روزمرگی هم روی این سطر ها جا نمی شوند.

این سطر نوشت ها را به جای چند تا روز نوشت یا دو سه تا هفته نوشت یا کم کم یک ماه نوشت بپذیرید.

غیبت عشقه که…..

چهارشنبه, فروردین ۲۶م, ۱۳۸۸

می فرمایند که: غیبته عشقه که ما رو می کشه / سیل بی رحم بهارو می کشه

خیلی قشنگ گفته شهیار قنبری ولی ایرادش اینه که راه حل نداده، فقط گفته خوب. البته دوستانی داریم که می فرمایند بیا بریم عاشق شیم و بعد همون دوستان می فرمایند که “نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد” هنوز هم نمی دونم چرا دیگر دوستان جرات ندارند به دوست گرامی بفرمایند خفه شو، البته که من جراتش رو دارم: دوست عزیز و قدیمی همین یه تیکه رو عجالتا خفه شو تا ببینیم چی می شه. همینه دیگه تا قرار باشه زر بزنیم از توالتِ خونه شروع می کنیم تا فتح هفت دریا می ریم جلو. اما وای به روزی که بخوایم وارد فاز عملیاتی بشیم (قبل از همه اشاره به خودم دارم). آره داشتم می گفتم، الان یه چند وقتیه که کاملا غیبت عشق که نه غیبت کلیه ی احساسات در من مشهوده. منتظرم یکی بگه بهم  پخ کنه، منم پاچه اش رو همجین سفت بگیرم، ولشم نکنم. برای اینکه به کسی فحش ندم، طبق یک قرارداد نا نوشته با خودم، پای هیچ پست و Status ناخوشایندی، کامنت نمی ذارم. نمی دونم این بی احساس شدن/بودن واقعا طبیعیه؟ خوبه؟ بده؟ لازمه؟ باید درست بشه یا نه؟ نمی دونم.

یه چیز جالب اون موقع که اینجوریا نبودم بیش تر هارد راک و نو متال گوش می کردم ولی الان نه! کارای لطیف تر گوش می کنم. نامجو -که البته فقط نسبت به کار های هارد راک لطیف تره وگرنه خشونت ذاتی و معنایی خودش رو داره- Dido , Sting گاهی گوگوش، گاهی سنتی و الی ماشاءالله. دیگه زیاد کشتی کج نمی بینم. هیجانی برای دنبال کردن اخبار و گندکاری های بقیه ندارم، اصلا یادم رفته خاتمی انصراف داد و …. اما آماده ی انفجارم. سه تا دعوای لفظی ظرف یک ماه به نظرم زیاده. چنان گندی هم می زنم به هیکل یارو که دیگه بدبخت هر وقت منو می بینه کلی خجالت می کشه. خود منم البته وقتی بر می گردم به حال طبیعی ناراحت می شم.آخریشم همین امروز بود.

دوستان بی تعارف یک راه حل عملی ارایه کنن، من استقبال می کنم.

****

دو تا پست قبل تر گفته بودم اسفند قشنگ، اسفندیه که توش برف بیاد. در مورد عید هم یه جورایی این جوری فکر می کنم. اما این بار ۲۵ فروردین حاجت روا شدیم و تهران برف اومد. خوبه همه ی آرزو های آدم فوقش با یه ماه تاخیر برآورده بشه :) یه دونه از عکسایی رو هم که از برف روی برگ های سبز درختان تهران گرفتم، می ذارم این جا براتون :)

تهران - برف بهاری 1378/1/25

تهران - برف بهاری ۱۳۷۸/۱/۲۵

پی نوشت۱: از صمیم قلب آرزو دارم این برف بلایی سرِ سردرختی کشاورزهای بیچاره نیاورده باشه و احیانا ظرف چند روز آینده هم نیاره.

پی نوشت۲: حال حوصله تیکه پرونی ندارم که البته ایراد از منه.نظرات سازنده بدین.

سلام گاو

شنبه, فروردین ۱م, ۱۳۸۸

حالا مثلا به مناسبت همین سال گاو، شعری از کتاب کبریت از دوست خوبم فردین نظری:

سلام گاو

سلام گاو

سلام سنگ

سلام دیوار

سلام تیر چراغ برق

شما چه قدر خوب هستید

و من چه قدر دلم می خواهد که شما خانواده ی من باشید

آن وقت حرام زاده بودن هم ننگ نیست

و نیازی نیست که یک عمر روی لبه ی تیغ آبرو داری راه برویم

@

من می گویم: عمر از سر ما هم می گذرد

مثل آب که از سر شهر / از سر ما / از سر ماه

ما هم تمام می شویم

مثل بستنی که تمام می شود / ممثل آه که تمام می شود

مثل ماه که تمام می شود

@

اما چرا با این عجله؟

چرا هی زور می زنیم و تاریخ را جلو می اندازیم؟

من قصد توهین ندارم اما:

سلام سنگ / سلام دیوار/ سلام تیغ چراغ برق

سلام گاو.

فردین نظری – کبریت

سالی سرشار از گاوی رو براتون ارزو می کنم، به شرطی که خودتون گاو نباشید (:

در دامان شیطان بزرگ

پنجشنبه, اسفند ۱۵م, ۱۳۸۷

چه خون دلهایی که نخوردیم و چه عرق جبین هایی که از صورت نریختیم و سرانجام سرور و مایحتوی رو از استعمار پیر که همانا انگلیس بوده و هست به دامان آمریکای جهانخوار ترانسفر کردیم و حالا با قلبی آسوده با شما سخن می گویم جوانان من (: اما چرا این رنج جانفرسا رو به تن خریدیم الان براتون تعریف می کنم:

-سرور قبلی ویندوز بود و حالا اومدم روی لینوکس. توضیح اینکه بیشتر از ٪۹۰ درصد (علما می گن ۹۶) سیستم عامل های pc ها رو ویندوز تشکیل می ده در حالی که هفتاد و خورده  درصد سرورهای دنیا روی لینوکس پیاده شده. حالا منی که رو لپ تاپم ۴ تا لینوکس دارم واقعا برام افت نداشت سرورم ویندوز باشه؟

-از Control Panel زپرتی Helm خلاص شدم و اومدم روی CPanel قدرتمند بدون نیاز به نرم افزار های FTPManager و با در اختیار داشتن phpMyAdmin و به همراه هزاران فرصت طلایی دیگر (: که واقعا یه مقاله می طلبه.

-  ۱۵۰٪ افزایش فضای Host

- ۱۵۰٪ افزایش پهنای باند ماهانه

- نزدیک ۲۰ ٪ کاهش هزینه. چرا؟ چون دیگه پول نرم افزار هایی مثل asp , SQLServer که ازشون استفاده نمی کنم رو نمی دم.

- احساس افزایش امنیت به طرزی کاملا خفن. توی سورر قبل Permission ها رو با بدبختی تغییر می دادم و گاهی سرور قاط می زد اصلا عوضشون نمی کرد این  کار هم بدون  نرم افزار های FTPManager امکان پذیر نبود ولی حالا ۳ سوته مشکل حله.

- پشتیبانی کامل تری از توایع php دارم. تو سرور قبلی در همه چی باز بود فقط ()mail بسته بودن.

-روی سرور قبلی تنها یک DataBase  می تونستم داشته باشم ولی اینجا محدودیت ندارم.

-محدودیت mail ندارم.

-محدویت SubDomain ندارم.

و کلی مزیت دیگه مثل استفاده از Perl که فعلا به کار من نمی یاد.

و امیدوارم اتفاقاتی مثل تغییر محل سرور داخل شرکت قبلی بدون اطلاع به مشتری، چند روز قطعی یا نزدیک شدن به پایان زمان اعتبار و عدم اطلاع رسانی به مشتری دیگه اتفاق نیفته (:

پی نوشت ۱: لینک بروبکس رو هم به همین زودی ها اضافه می کنم، فعلا عرق شرم و خجالت و از این دست احوال.

پی نوشت ۲: ما بعد عمری اومدیم تو ویندوز و دیدیم که این THEME لامصب با INTERNET E.X.P.L.O.R.E.R مشکل داره شرمنده ی دوستان فعلا عوضش کردم. این IE به جز گند زدن به W3C کار دیگه بلد نیست.

فردای خوب

شنبه, بهمن ۱۲م, ۱۳۸۷

یادم نیست کجا بود که می خوندم می گفت هر مشکلی که ما رو نکشه ما رو قوی تر می کنه. خیلی جمله ی خوب و جالبیه اما به نظرم خیلی باید شکم سیر باشی تا این حرف رو بزنی. شاید ۳ یا ۴ ساله خیلی کم به دیگران امید می دم. واقعا نمی تونم به یارو بگم قصه نخور، همه چی درست می شی، بی خیال و….. چون که من جای اون بابایی که الان شرایط بدی داره نیستم. اگر هم بگم حتما خیلی دوسش دارم و دارم بهش دروغ می گم. اونم دوست داشتن از نوع خاله خرسه. به نظرم ادم خیلی شانس بیاره، فقط وضع از اینی که هست بدتر نمی شه. در نهایت هم مجبوریم به شرایط عادت کنیم تا اونجا که جزیی از زندگی ما می شه. یعنی مشکل=روزمرگی. از این جا به بعد باید بری جلو ومنتظر باشی تا یه حادثه ی ناخوشایند جدید سر راهت بیاد و تو دوباره هضمش کنی و باز یعنی اضافه شدن یک سطر جدید، ته بانک اطلاعاتی روزمرگی.
دقیقا از روزی که ۲۴ ساله شدم، احساس می کنم که ۲۵ سالم شده. هر چی به خودم ور می رم نمی فهمم چرا این طور احساس پیری می کنم. اینایی که می گن درسته ما پیریم ولی دلمون جوونه، آخ‌آخ دوست دارم همچین بزنم تو فکشون دو دور، دور خودشون بچرخن تا بفهمن دنیا دسته کیه. عشق و حالش رو کرده یارو، این دنیای گه رو هم با تمام نفهمی و ادعاش گذاشته برای نسل های بعدی که یکیش ما باشیم، تازه صداشم بلند شده که جوون روغن نباتی، من از تو جوون ترم.

واقعیت اینه که همون طور که نمی تونم به دیگران امید بدم، خودم هم امیدی درست حسابی ندارم. چند ساله که فردا برای من روز خوبیه اگه وضع از اینی که هست بدتر نشه. من آدم پر توقعی نیستم. برای فردای خوب من دعا کنید.

داستان یقلبی و یک کلاه آبی به نام کمبریج

شنبه, دی ۷م, ۱۳۸۷

من خیلی وقت ها پیش می یاد که کرم یه چیزی می شم و تا ته و توش رو درنیارم، ولش نمی کنم.  تمام اتفاقات نا خوشایند هم دقیقا از همین جا شروع می شه. مادرم می گه از بچگی همین جور بودی. هر وقت هر چی می خواستی بهت نمی دادیم دنیا رو سر ما خراب می کردی. یادم یه یقلبی داشتیم که توی شرایط فورس ماژور توش نیمرو درست می کردن، اندازه ی ظرف جوری بود که فقط می شد توش یه تخم مرغ زد. بعدش هم نیمرو  داخل همون یقلبی صرف می شد و در انتها شست و شوی ظرف. صرف کار راه اندازی این ظرف، توی زمان جنگ بود که نگهداری می شد و گرنه باید می دادنش کاسه بشقابی ببرتش. من تمام اهل خونه رو دیوانه کردم تا این یقلبی رو صاحب بشم. بشقاب چینی و ملامین و استیل و سرامیک و  قابلمه و لگن و….. ول کرده بودم،  عدل چسبیده بودم به این یقلبی. خاطرم نیست چرا ولی یه حالتی اسرار آمیزی برام داشت. سابقه ی ذهنی نداشتم که بشه توی یه ظرف هم غذا رو پخت  و هم توی همون ظرف غذا رو خورد. قبل از آشنایی من با این ظرف، غذا داخل قابلمه آماده می شد و به واسطه ی دیس و به کمک کفگیر و قاشق، یا اگر خیلی خوش شانس بود، مستقیما از قابلمه به بشقاب انتقال پیدا می کرد. اما این یقلبی لامسب انگار مال آدم فضایی ها بود. توی همن ظرفی که می پختن، توی همون هم می خوردن. روز خوب یقلبی، روزی بود که توش املت درست می کردن وگرنه من اگر جای اون بدبخت بودم روزی n بار نیمرو بالا می آوردم. این ویژگی ها باعث شده بود من حاضر باشم، در نهایت  چلوکباب رو هم توی یقلبی فکستنی بخورم.

اما کلاه نمدی آبی رنگی که سرم رفت،  اسمش فدوراست. فدورای ۱۰ که توی پست قبلی خبر اومدنش را داده بودم بالاخره اومد. تو نگو یه یقلبی تازه داره از اون بالا می خوره تو ملاج مون. من این فدورای ۱۰ رو، روی  پلتفرم x64_86 سفارش دادم آوردن دم در خونه. ورود DVD  فدورا داخل DVD-ROM بدبخت این لپ تاپ دقیقا مصادف شد با در به دری من. بچرخ تا بچرخی. من عقل شیرین هم صاف اومدم پارتیشن فدورای ۹ رو فرمت کردم تا فدورای ۱۰ رو، روش نصب کنم. کمبریج رو که نصب کردم دیدم چنان خوشگل میاد بالا که ته دل آدمیزاد قیلی ویلی می ره.  خوشحال رفتم بیبنم چی به فدورا اضافه شده، چی ازش کم شده…….. ییهو سیستم کرش کرد. یه بار خاموش و روشن دوباره همین طور.  Ctrl+Aalt+Delete و Ctrl+Alt+BackSpace که افاقه نمی کرد این لپ تاپ بی زبون هم که دکمه ی Restart نداره. همش با پاور لپ تاپ کار کردم. بعذ از ۴ یا ۵ بار نصب کردن فدورا با Customize های مختلف و هنگ کردن های پشت سر هم کاشف به عمل اومد که Xorg به نسخه ی ۷.۴ ارتقا پیداکرده و نسخه ی نصفه نیمه ی درایور Ati  هم دیگه جواب نمی ده.

http://www.fedoraproject.ir……………d1db4

اوبونتوی ۸٫۱۰ هم این مشکل رو داشت.

من شصتاد روش مختلف رو امتحان کردم. فدورای ۹ رو نصب کردم upgrade کردم (توی اوبونتو جواب می ده) با درایور upgrade کردم، بدون درایور upgrade  کردم fglrx رو روی f9 نصب کردم با upgrade، روی f10. درایور باینری ati Catalyst روی f9 باز با upgrade………  حدودا ۱۵ بار با روش های مختلف با آزمون و خطا کار رو انجام دادم و بی تتیجه. ati هم که قربانش، فقط باگ:

https://admin.fedoraproject.org/pkgdb/packages/bugs/xorg-x11-drv-ati

تا در نهایت فدرا رو با همون درایور عمومی راه انداختم.جه جوری؟ با اضافه کردن ترکیب  nomodeset توی فایل منوی  grub . با استفاده از این لینک:

http://fedoraforum.org/forum/showthread.php?t=205240

چند بار این وسط اوبونتو و پارسیکس و BSD نصب کردم بماند. الان رو سیستم ۶ تا سیستم عامل دارم .مخلض کلام که واسه یه کلمه ۳ هفته  دور خودم گشتم. اما این فدورای لاکردارم انگار کار همون آدم فضایی هاست. یه تکنولوژی yum presto بسته تا تمام لینوکس ها رو بذاری کنار و تا آخر مریدش یشی. این پست عریض و طویل رو هم الان با قلبی آسوده از فدورای ۱۰ دارم پست می کنم :) .

پی نوشت: فدورا یعنی کلاه نمدی مردانه.

نسل ما، نسل اونا

شنبه, آذر ۲م, ۱۳۸۷

پس از دو هفنه، دست به کیبرد شدم. اما اهم اخبار:

فعالیت فرهنگی:

فیلم ٬٬ روح گویا٬٬ رو دیدم. بازی خاویر باردم حرف نداشت. فیلم در باره ی فرانسیس گویا نقاش اسپانیایی بود که در رنسانس توی اسپانیا نقاسی می کرد. خاویر باردم هم کشیش فراری از کلیسا بود. بدک نبود.

فیلم ٬٬ فرزندان آدم٬٬ رو دیدم . واقعا فیلم ردیفیه. خیلی به هم حال داد.خلاصه ی داستان: بشر ۱۸ ساله که بچه داره نشده. بعد از ۱۸ سال
(۲۰۲۷) یه زن مهاجر سیاهپوست و پناهنده شده به بریتانیا حامله می شه. گروه های سیاسی و اعتقادی مخالف دولت می خوان از این بچه به عنوان اعتبار حقانیتشون استفاده کنن. بچه ی نوبر به دنیا نیومده بعد از ۱۸ سال، تحت تاثیر خودخواهی دیگران ممکنه از بین بره این وسط جولین و بعد از اون همسر سابقش کمک می کنن بچه به دنیا بیاد و….. حتما این فیلم رو ببینین

در اتوبوس دیدم: ۱۰٬٬ رقمی٬٬ . کارگردان و نویسنده خواستن کار کمی متفاوت باشه تا حدودی هم موفق شدن. بازیگر هایی مثل جواد رضویان یا پورمخبر دلقک نیستن ولی کار دیگه ای هم نمی کنن. برای ارزش قایل شدن برای مخاطب از رودست زدن و تعلیق های دم دستی استفاده کردن ولی این ها نتونسته فیلم رو نجات بده. آخر داستان هم باز تموم می شه (واقعا برای همچین کاری مسخره از آب در اومده). اگر کسی هم فهمید شغل اصلی ٬٬بهنوش بختیاری ٬٬ تو این فیلم چیه ، حتما به  من خبر بده.

نسل ما، نسل اونا

آلبوم کیوسک را با کیفیت نسبتا پایین دانلود کردم.  توی این آلبوم من خیلی راحت تفاوت نسل قبل از خودم رو با نسل خودمون می فهمم. از یک نسل پیش که فضای اصلاحات رو استشمام کردن و همونجا شروع کردن کیوسک و نامجو  و اوهام در می یاد و از نسل ما و بعد از ما از همون اتمسفر سیاسی و اجتماعی احتمالا نیم میلیون  Rapper  در اومده. چرا اینجوری شده؟ من نمی دونم ولی فکر دنیا داره اینجوری می شه.

البوم واقعا قشنگه. اکثر کارها خوب از آب دراومده. ٬٬ کفش، سیرابی نفت، آی آی ، گروگانگیری در باغ وحش٬٬  شنیدنی هستند. دوز سیاسی کار خیلی بالاست. تنظیم یارم بیا با هم صدایی نامجو هم چیزه میزونی شده.

زنده باد مینی مالیسم

با twitter و friendFeed آشنا شدم. با فرند فید که لینکش رو پایین سایت توی نوار کنار قراردادم، می تونین دنبال کنین که من دارم چی کار میکنم.

اما twitter دقیقا مثل SMS  توی فضای وب. به این سرویس ها اصطلاحا میکرو بلاگینگ می گن. شما باید تمام اراجیفتون رو توی ۱۴۰ تا کاراکتر جاکنید. یعنی زنده باد مینی مالیسم.

کامپیوتر: فدورای ۱۰ وارد می شود.

این هفته یا داشتم سیستم می بستم. یا داشتم مشاوره ی لپ تاپ و قطعه می دادم و برای دیگران خرید می کردم. ولی دیگه تعطیل باید برم سر درس و مخش. اما خبر خوشحال کننده اینکه فدورای ۱۰ تا چهار روز دیگه می رسه. احتمتلا با به روز شدن کرنل کارت گرافیگم ساپورت بشه. نام کد این نسخه از فدورا هست٬٬کمبریج٬٬.

هفته نوشت

چهارشنبه, آبان ۱۵م, ۱۳۸۷

روز نوشتم کجا بود

فعلا ار روز نوشت خبری نیست. مشتریان ما معدودند و دسترسی روزانه هم به اینترنت ندارم. حجم درس هم ترکانیده. دو شب قبل رو هم هفت ساعت خوابیدم با یک جوجه چرت وسط روز. این هفته بعد از یکسال و نیم  رفتم سراغ نظریه زبان ها و ماشین ها من باب  رفع و رجوع کامپایلر . دیشب هم داشتم با Rational Rose  برای مهندسی نرم، تحلیل شی گرا می کردم. فعالیت فرهنگی این هفته ام محدود بود به شرکت در مراسم سالگرد قیصر امین پور (کاملا مفید) و دیدن فیلم قصه ی دلها (واقعا مزخرف). به نظرم دیگه کم کم باید فاتحه سینمای ملی رو خوند ظرف ۳ هفته ی  گذشته علاوه بر این فیلم فیلم های تلافی(فیلم هندی) ملودی( فیلم فرا هندی) و کلاهی برای باران (…. تخیلی) رو نصفه دیدم و مراتب الطاف و عنایت خودم رو البته با حفظ حریم خانوادگی، در دل به کرگدنها (بخوانید کارگردان ها)ی محترم، ابلاغ فرمودم.

……………………………………..

دکتر دوست داریم

اتفاق شیرین این هفته آشنایی با دکتر قربان ولیی بود. ظرف سی چهل سال اخیر  ازین جور بشر ها ندیده بودم. کلا یه هفتصد هشتصد سالی نسل این جور آدما منقرض شده. به همین دلیل عجیب نیست اگه بگم  پوست دکتر از دایناسور هم کلفت تره.دکتر اول دانشجوی برق علم و صنعت بوده بعد بی خیال می شه میاد ادبیات دانشگاه تهران، یه کله تا دکترای ادبیات می یاد بالا. واقعا مفیوض شدیم و باشد که عمر جاودانه کند انشااله. وصف دیدار هم که در کلام نگنجد :)

……………………………….

کشف می کنم آی کشف می کنم

البته بنده ی حقیر حق کشف علما را ندارم ولی حول یکی از علمای واقعی به کشف جدیدی نایل شدم ( اصولا وقتی آدم رو کشف نکنن آدم مجبور می شه بره دیگران رو کشف کنه  دیگه :) ). در مراسم  بزرگداشت قیصر، جناب جواد محقق ( موسوم به ابوی حضرت استاد) یکی از خاطرات چاپ شدشون رو از مرحوم قیصر خوند. ما صدای جواد خان رو در محاورات روزمره ای که با هم داشتیم، شنیده بودیم لکن اینجوری نه ( از روی متن شامل لحن و آهنگ). آدم هوس می کنه بره مستندساز بشه بعد بیاد متن و شرح کار رو  بده جناب محقق براش بخونه.  بسیار لذت بردیم.

………………………………

راه کمال به روایت حضرت استاد

همه بعد از اینکه عاشق می شن، آدم می شن. حضرت استاد برای اینکه آدم بشه تشریف برده عاشق شده. از اونجا که خودم حضرت استاد رو بزرگ کردم (بزرگ کردن از نوع دستم بگرفت و پا به پا برد) این قبیل حرکات از حضرت استاد اصلا بعید نیست واگر غیر از این بود می بایست تعجب می کرد.

……………………………

خداحافظ کردان جون

…………………………..

الو

سلام علیکم و رحمت الله و برکاته. از تهران تماس می گیرم. می خواستم انتخاب پر شور باراک حسین اوباما رو به مردمان غیور دارالعباده ی U.S.A. تبریک و تهنیت عرض کنم.

پی نوشت: من کلا با محافظه کارها حال نمی کنم. حالا مک گین هم با خیال راحت می تونه بره سر پیری بمیره انشالله. فاتحه مع الصلوات.


Theme Customization by Fitr Theme Options