رباعی – چهار : محو
مجنون که تمام محو لیلی نشود
شایسته ی انوار تجلی نشود
گفتی که به عشق، دل تسلی گردد
عشق آن باشد که دل تسلی نشود.
رضی الدین آرتیمانی
پی نوشت: موضوعیت دارد این رباعی، این روزها، با حال و احوال دوستان نزدیکمان و این یعنی که محتاجیم به دعای شما.
Tags: تسلی, رباعی, رضی الدین آرتیمانی, عشق, لیلی, مجنون, محو
بهمن ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۶:۲۵ ق.ظ
میدونی ارامگاه رضی الدین آرتیمانی کجاست؟
تویسرکان
بهمن ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۶:۲۸ ق.ظ
عجب. دو سال پیش یه بنده خدایی یه شعر از حفظ از رضی الدین آرتیمانی برام خوند، خیلی زیبا بود ولی حیف که هیچیش یادم نیست.
دیروز همینجوری داشتم بهش فکر می کردم و امروز کاملا تصادفی ییهوو اسمش رو اینجا دیدم، خیلی جالبه که همینجوری مطلب رو باز کردم و تازه چند دقیقه بعد از اینکه یه سر تامبلر شما رو نگاه کردم چشمم بهش افتاد.
زیاد حرف نزنم. خیلی اتفاق ساده و جالبی بود.
جمال
بهمن ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۴:۵۸ ب.ظ
این دفعه قسمت شد بریم تویسرکان، یه سری بهش می زنیم.
بهمن ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۵:۰۶ ب.ظ
سلام:
دقیقا همین طوره، این غافل گیری ها جالب و بعضا تکان دهنده هست، به قول پائولو کوئیلو این ها همه نشانه هشتند. ضمن اینکه خود رضی الدین هم کم کار درست نبوده. یه طرف قضیه هم خود رضی الدین هست.
انجمنتون هم انجمن خوبیه، عضوش شدم، جای خالی همچین انجمنی رو همیشه به عنوان یه مخاطب ادبیات (بیشتر شعر) لمس می کردم و امیدوارم موفق باشید.
رشته ی ختم کلام رو هم می دم به خود میر رضی:
رضی روز محشر علی ساقی است / مکن ترک می تا نفس باقی است.
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۲:۰۳ ق.ظ
سلام شینا
آخه چرا من هر وقت می خوام از خودم واست نظر در کنم ، این سایتت قبول نمی کنه !!!!!
می بینی داش شینا اینم با ما در اوفتاده ، آخرشم می ترسم اینقدر با من در بیفتن که خودم ور بیفتم منظورم سایت تو نبود به دل نگیر ،،،،، کلی گفتم
ابر و باد و مه و …………..
خیلی دلم واست تنگیده ، دوست دارم ناجور
اسفند ۶م, ۱۳۸۸ at ۸:۱۶ ب.ظ
سلام خوبی دلتنگتیم برادر سه شنبه پرواز داریم به شیراز کاش میشد که بیای
اسفند ۶م, ۱۳۸۸ at ۸:۱۷ ب.ظ
شبت بخیر جمعه هایت زیبا
اسفند ۶م, ۱۳۸۸ at ۸:۱۹ ب.ظ
راستی یه قالب خوب برای وبلاگم انتخاب کن مرسی باشی
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۰ ق.ظ
سلام
جایی خوندم که …
پسری چند کیلومتر دور تر از خاکریز جبهه توی یه کلبه نشسته بود پدر رزمنده اش بعد از ۸ ساعت کار توی کلبه خوابیده بود با صدای هر شلیکی می خندید پیش خودش فکر می کر د یک گلوله از گلوله های دشمن کم شد … پدرم یک گلوله بیشتر پیش من می ماند !
گفتن ارتباط این داستان با شما بمونه یه روزی که روز خوبی باشه ! یا عشق !
..
اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸ at ۶:۰۳ ق.ظ
درود
کوجانای ما خوردیم پیسی تو پچا نیسی
دوستت داریم
اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸ at ۷:۰۵ ق.ظ
زیر پاتو یه نیگاه بندازی می بینی مارو.
اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸ at ۷:۰۷ ق.ظ
این جوری آدم رو مشتاق تر می کنی به روزی که روز خوبی باشه.
اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸ at ۷:۱۰ ق.ظ
وقت باشه. حتما شاپسر.
اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸ at ۷:۱۲ ق.ظ
ما هم بسیار بیشتر زیادتر هم.
اسفند ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۲ ق.ظ
سلام
سینا چطوری؟
خوبی؟
عاشق شدی؟
اون دوست بهاریت چی میکنه؟
اسمش مهدی بود؟
فعلا
اسفند ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۴:۵۸ ب.ظ
سلام
نیستی ؟؟؟
یا هستی ؟؟؟
فروردین ۴م, ۱۳۸۹ at ۸:۰۷ ق.ظ
nدرود سرود چهار رود پنج رود بی خیال تو خیلی ارزشت بیشتر از این هاست هزار رود نه بی نهایت رود
روز ابتدای عید تماس اساندم خاموش بودی
اما سال نو مبارک و…..
فروردین ۴م, ۱۳۸۹ at ۹:۰۹ ق.ظ
مخلصتم داش رنگین کمان. این طرفها. مهدی هنوز میاد دانشگاه مثل این که خیلی باهاش حال کردیا؟ خلاصه اگر دیدی مهپی رو مراقب خودت باش. یه نمه خطرناکه مهدی (:
فروردین ۴م, ۱۳۸۹ at ۹:۱۰ ق.ظ
مخلصتم. دوست دارم هوارتا.