رباعی – پنج : تنهایی
هر گوشه که می نشست تنهایی بود
بغضی که نمی شکست تنهایی بود
برخواست که هر چه داشت با خود ببرد
در گنجه فقط دو دست تنهایی بود
جلیل صفربیگی
هر گوشه که می نشست تنهایی بود
بغضی که نمی شکست تنهایی بود
برخواست که هر چه داشت با خود ببرد
در گنجه فقط دو دست تنهایی بود
جلیل صفربیگی
خرداد ۹م, ۱۳۸۹ at ۶:۵۷ ق.ظ
سلام در چه حالی خوبی چه خبرا خوش بگذره با این آقا محمودتون واقعا خیلی باحاله
خرداد ۱۱م, ۱۳۸۹ at ۴:۲۸ ق.ظ
ترا اندازه گل بیت ….. مادرتون واقعا زیباست
خرداد ۱۲م, ۱۳۸۹ at ۳:۰۶ ب.ظ
ممنون از لطف شما
خرداد ۱۲م, ۱۳۸۹ at ۳:۰۶ ب.ظ
تکذیب می کنم (: